شاهدخت سرزمین ابدیت

دقیقه های اخره

اره   اخرین لحظه هاست و دیگه هیچوقت و هیچوقت هم تکرار نمی شه{#emotions_dlg.e1}

اگه می تو نستم و قدرت نگه داشتن زمان رو هم داشتم هیچوقت اینکار رو نمی کردم  گذشت زمان قشنگه   خیلی قشنگ

اروم اروم سفیدیا میان و سیاهیا میرن  یه چروک  دو چروک  سه چروک......

بعدشم یه اه بلند می کشی و می گی:پیرشدیم  یادش بخیر جوونی

کم کم خمیده می شی و قلبت سعی می کنه با خم کردن کمرت بیشتر به سمت زمین کشیده بشه

می خواد برگرده به همونجا که بوده

چقد دوری   چقد غربت   چقد بیگانه وار نگاه کردن به این دنیای گاه اشنا و گاه غریب

شاید یه زمانی هم برسه که دیگه نتونی از جات بلند شی

اونجاست که می گی: خاک می خواند مرا هر دم به خویش{#emotions_dlg.e1}

چقد می تونه شیرین باشه   گذشت زمان   فراموشی  امیددیدار  وصل

امروز داشتم به پشت سرم نگاه می کردم {#emotions_dlg.e30}

بهمن ماه سال هشتاد و هفت هم تموم شد    چند دقیقه ی اخره و وقت خوش امد گویی به یه ماهه نیمه بهاری  نیمه پاییزی  نیمه زمستونیه

امسالم داره پیر و به افول خودش نزدیک می شه   ولی بعدش یه بهاره

خدایا شکرت{#emotions_dlg.e46}

پ.ن{#emotions_dlg.e28}

تو همین لحظه ها یه احساس قشنگی بهم دست داده که باید اعتراف کنم صدای شکفتن بلورهای تنم رو می شنوم  {#emotions_dlg.e29} امشب تا صبح بی خوابم{#emotions_dlg.e37}

نوشته شده در ۳٠ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |

وقتی گریبان عدم

با دست خلقت می درید

وقتی ابد چشم تو را

پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را

از آسمان ها می کشید

وقتی عطش طعم تو را

با اشک هایم می چشید

من عاشق چشمت شدم

نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمی دانم از این

دیوانگی یا عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن

دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا

از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم

شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و

عالم به ادم سجده کرد

پ.ن

عاشق این شعرم برا خالی نبودن اپ گذاشتمش.

دلم مهمونی می خواد   یه مهمونی بزرگ(گندهههههه).

قراره یه تحول بزرگ ایجاد کنم که مهمترین بخشش به وبلاگم اختصاص داره   شاید دیگه شاهدختی نباشه  شاید...شاید...

نوشته شده در ٢٢ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |